بین یا داداشت هام این هایکو را از ترانسترومر پیدا کردم. حالا که جایزه ادبی نوبل را برده مناسب است که با جهان همراه شویم و بخوانیمشان.
هایکو
1
چلچراغ
با باغ های معلق و نقوش میدان جنگ
اندیشه ها در سکون ایستاده اند
مثل نگاره های کاشی
در ایوان قصر
در بالادست شیب
در زیز آفتاب،
بزها
بروی آتش می چرند
روی بالکن
قفسی از پرتوها
مثل رنگین کمان
نجوا می کند در نم
آنجا قایق صیادی در دوردست
پرچم فتح بر آب
2
انبوه خنک کاج ها
بر همان آبگیر غمناک
همیشه و همیشه
کیلومتر شمارها
سفر را آغاز کرده اند
گوش کن به صدای قمری ها
3
روی قفسه خوابیده
در کتابخانه ی ابلهان
نصیحت نامه ی بکر
از خوشحالی ترکیدم
و قورباغه ها در آبگیرهای دشت
خواندند
خاموش برو چون باران
با برگ های پراکنده دیدار کن
صدای زنگ "کرملین" را بشنو!
4
سقفی برای اجاره هست
و آن مرده مرا می بیند
با این چهره
اتفاقی افتاده
ماه اتاق را روشن کرد
خدا همه را می دانست
به باران آه کشان گوش کن
رازی را نجوا می کنم
تا تمام را درآن دریابم
حسی در سطح
چه آرامشی مرموزی
ندای درون
5
دریا دیواری است
از آن سو صدانی مرغان دریایی را می شنوم
که به این سو موج می زنند
وزش خدا بر پشتم
شلیکی که بی صدا می آید
خوابی که خیلی طول کشید
سکوت خاکستری رنگ
غول آبی می گذرد
نسیمی سرد از ساحل
پرنده فروشان
درخت های سیب در شکوفه
معمای بزرگ
+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت   توسط مسلم ناظمي
|
ته مانده ای جنین مانند، از من به جا مانده
شبیه رایحه ی جالیز در هویج بینی آدم برفی
یا جفتی ذغال
که به وقتش اگر چشم می گشود
دود بود و بوی کباب و پس کوچه های چارسوق
یا زمستان اگر می رسید
بشارت ابری سیاه برای بستن دبستان ها
آن روز که دانه های پشت شیشه را عشق است
اگرنه همه می دانند
چندین نسل
کبوتران بی زیتون از تخم سر می کشند
شاید نارنجی ترین اشعه ی غروب
در دور ترین جای سال
ته رنگی از طلا
بر بساط صبور پیرمرد
سوی چشم های کم رنگ پیاده رو
کفش هایی گل آلود که قدم قدم دور می شدند
و خاطرههای رودخانه ای که سال سال
شاید ریتم ارغوانی مهتاب
آن شب که آتش از نفس های پرسرفه پا می گیرد
و لحظهها سرخ ترین اند
وقتی که با وقار تمام
با بوسه ای بر وافور چینی،
خاکستر می شوند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت   توسط مسلم ناظمي
|
سرخ ماهی تنگ!
کلیشه ی مشترک در کودکی های هم نسل!
نفهمیدی حیف!
و اجدادت نیز
که تا دهان نمی گشودید
چرخ زدن های زمین
بلوغ موعود را سالی جلوتر نمی انداخت
و نیز ندانستید
آن گاه که دم هایتان نمی جنبیدند
چه هفت سین متعفنّی سال را دیگر می کرد
به خدا که هرچند شفاف باشد،
بیرون تنگ تو از جنس آب نیست
زلالی که بنا بود بی رنگ بماند
بیرون شیشه برای تو مرگ
و مرگ برای ما در پشت شیشه ها
ماهیان آن سال ها اگر بودند
به یاد می آوردند
که در تاریکنای پشت شیشه
نه جنی هولناک
که پیرمردی به پای درختی
برای پنجره های بی سر دست تکان می دهد
و گستره ی دور دست
کوهستانی به حقانیت لودرها اقرار می کند
امروز آفتاب است و تمام منظره آشکارتر
در هیچ گات و کتیبه ای نگفته بودند
ماهی های تنگ عقیم می میرند
امّا بلوغ با من قراردادی بست
که این بار عیدانه ها قبل از عید
به حسابم واریز خواهد شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین1390ساعت   توسط مسلم ناظمي
|
مجموعه شعر دوست خوبم
محمدعلي حسنلو را با عنوان
يك دقيقه سكوت از از اين
لينك دانلود كنيد.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت   توسط مسلم ناظمي
|
يد بيضاي مرا ميبينيو صليب شكستهات رابه رخم ميكشي
مسيح ميشوم
و آبها را براي خريدن آبرويت شراب ميكنم
شلاقي ميبافي در خور طاقت شانههاي من
دير نيست هنوز!
گورهاي دسته جمعي براي چند استخوان جديد جا دارند
ويترين موزهها براي عينكي ترك دار
و رختواب تو
براي كابوس كودكي
كه كاهنان زاد روزش را پيش گويي نميكنند.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت   توسط مسلم ناظمي
|